تبليغاتX
ترانه و داستان

ترانه و داستان

                    روزهای یخ زده

سرمایی که پشت پنجره نشسته دل تنگی ام را میکشاند تا عمق ابرهایی که آسمان را به اسارت خود گرفته است این روزها دستم را می گیرد و می کشاند به سردی غروب آن روزها که خستکی خوابهایم را لای آرزوهایم می پیچیدم تا هر آنچه که داشتنش از اندازه ی جیب پدرم بزرگتر بود رویای خوابم را شیرین تر سازد و مدا دم را در نقش آنها پر رنگ تر .گوشه های دفترم تصویر عروس هایی بود با لباسهای فاخر ، تاج و تورهای بلند .تمامی هنرم را در ترسیم این آرزوها به کار می گرفتم تا آنکه تصاویر همه من شدند و جزیی از وجود من .عشق من خلق زیبایی بود و استنباط شیطنتهای خواهرم چیزی دیگر .  همین کافی بود تا غضب دستان مادر لطافت این نو عروسان بخت بر گشته را مچاله کند و با کلی نصیحت و لغوز روی دستم بنشاند .طعنه ی تعجیل در پوشیدن لباس بخت اشتیاق قلممر رابه سرگردانی کشا ند تا انکه سرما حاکمییت سرد وسنگین خود را به هر جنبند ه ای تحمیل کرد آن روزها در کنج خلوت دفترم بت پالتویی سبز با همان تاج و دسته گل نقش شدم تا فخر و غرورم تما می خطوط سیاه را به سبزی بکشا ند و گرمایش سرمای تنم را آشفته سازد .گاهی سخاوت آرزو هایم سر به  رفتن می گذاشت می رفت تا نقش دستکشهای چرمی و برق پو تین های قرمز تا کلاهی انباشته از خزهای سفید .برگهای دفترم که روی هم میخوابید و سرما تنم را به کرختی می کشاند حسادتهای کو دکانه ام  به پوششهای رنگ به رنگ همکلاسیها یم را بر سر نا توانی مادر غر میزدم .در تمنا بودم تا شاید زمزمه های شبانه ام با خدا آرزوهایم را به معجز ه ای  بزرگ بکشاند .

گامهایم تازه راه مدرسه تا خانه را آموخته بود در غروبی سرد من بودم و راهی طولا نی ، ژاکتی کوتاه و سیاه ، روسری مادرم با چکمه ها ی پلاستیکی قرمز و تمام غرورم که در زیر نگاههای سنگین بچه ها کشیده شد تا انتهای حیاط و درب خروجی مدرسه . رگبار باران که قامت کوچکم را نشانه کرد گله های کودکا نه ام را بر سر رحمتش بارید م . زوزه ی سرد ماشینها سراپایم را پر از آبها ی گل الود کرد . لباسهای خیس روی تنم سنگینی می کرد ، شتک های آب در هر قدم از چکمه هایم بیرون می زد . تنم در لرزشی آزار دهنده دندا نهایم را به تق تق انداخت .نا رضایی پاها یم لخت و سنگین به طرف خانه پیش میرفت که جنبش چیزی در آب کنجکا وم کرد شره های آب را از چشمانم پس زد م چند قدمی تند برداشتم . جسم سنگین در تلاطمی بی وقفه می رقصید و حیرت چشمان من به همراهش .به سختی آن را بیرون کشیدم .. گامهای کوچکی در شلیک خنده ها نگاهم را به برق پوتین ها ی رنگ به رنگی کشا ند تا برای لحظاتی شرم دستان مشتاقم را به دسته ی کیفم بند کند .. انگتان سرد و بی رمقم به روی پالتویی سبز لغزید با نا باو ری به خزهایش دست کشیدم و رویاهایم را مرور کردم .پیش رفتم تا انبهای رنگ سبز نقاشی هایم تا نهایت بغض حسادت خواهرم که در لمس خزها ی سبز معطل می ماند و حیران .تا آشتی من و سرما تا عشق من و رحمت باران . گمانم به سوی معجزه ای از آسمان پرواز کرد که ناگهان غرش آسمان مرا به خود آورد و غضب چشمان پدر را پیش رویم مجسم کرد و ترس و دلهره را در جانم نشاند.آ ن گاه در اجباری نا خواسته تصور قامتم را در پالتو ی سبز به دست باران سپردم تا حلا ل و حرامها ی آمو خته ام را بر اشتیاق درونم تحمیل کنم که می دانستم سوآل جوابهای اهل خانه شرم چشمانم را به زمین بند می کند و نفسم را به دیوار سینه. در طول راه نقش پالتوی سبز همراه وسوسه هایم بود .

قامت خیسم را به گرمای دستان مادر سپردم و تمام خیالاتم را در سیر سبز گو نه ای کنار چراغ علا ِ الدین به خواب زدم تا هیچ حرفی و نگاهی خانه ی خیالم را نلر زاند .آ ن شب را در دلهره ی پشیمانی به سختی پشت سر گذاشتم تا آنکه در سرمای صبح باز هم اجبار ژاکت سیاه که د رنفرت تنم جا گرفت دستان مادر گرمای روسری را در سرم پیچید .چکمه های نمناک را بالا کشیدم وبه طرف مدرسه روان شدم جوی آب در زیر لایه های یخ به خواب رفته بود و هیچ نشان سبزی در خود نداشت گویی آنچه دیده بودم رویایی بیش نبود رویایی که همان دم تن سرد و یخ زده ام را به ژاکت سیاه قانع ساخت .

آن روز تازه صدای سرد گامهایم روانه ی سالن مدرسه شد که نامم در دهان خانم مدیر به فریاد در آمد هراس نگاه و لرزش قلبم را به زیر پایش انداختم و انگشت اشاره را به بالا . بهت و بی خبری احظارم به اتاق دفتر خون در صورتم نشاند .عینک مدیر چند بار روی دماغش جابجا شد دسته ای از موهای پشت سرش را از لای انگشتان به جلو خزاند . زهر

 کلامش گلویم را به خس خس انداخت و پرده ای سیاه پیش چشمانم کشید دهانم خشک شد و طعم گس اضطراب راه نفسم را بست آخرین ضربه ی فریادش دفاع بغض آلودم را به گریه نشاند تهمت د زد ی پالتو بر پیشانیم نقش خورد انکارم در اصرارهای او حیران ماند .پس به فرمان او همراه بابای مدرسه راهی خانه شدم تا پدر را پیش رویش بنشانم و گناه ناکرده ام را اعتراف کنم .سوزش سرما بر آشوب دلم خنجر می زد گویی قدم های یخ بسته ام به مسلخ کشیده میشد .آخرین توانم را بر آغازین راه درس و مدرسه لعنت فرستادم آرزوهایم را به نفرین کشیدم رنگهای سبز نقاشی هایم را به سیاهی نشاندم و خشم غرور بر آشفته ام را بر تمامی سبزینه های دنیا خط زدم .تردید چشمان پدر دلم را به ضعف آورد و راه قسم هایم را تا آسمان کش داد . سکوت سنگین دانه های برف در هیاهوی اضطرابم گم شد و در خشم چشمان پدر نشست .آشوب گامهایش تند بود ودر مسیرش گامهای کوچک مرا می دواند ..

عینک ذره بینی مدیر زل زد به قامت بلند و ایستا ده ی پدرم که دستانش را روی شکم خو ا بانده بود و چشمانش در شرمی مردانه زمین را نظاره می کرد در کشش ثانیه ها بر فرق غرور پدرم فرود آمد و دیوار حرمتش را شکست اما این تهمت از کلوی او پایین نرفت و یکباره بر او غرید زحمت بازوان و افتخار داشته ها و نداشته ها یمان را به صورت بر افروخته ی مدیر پرتاب کرد و سرخی گو نه هایش را به سیاهی کشاند . هر چند در جنگ میان کرده وناکرده عاقبت حرفها پیش رفت به سوی تیغه ی برنده ی او بی آنکه حرفها ی پدر و اشکهای من بتواند او را قانع سازد . حکم یافتن مجرم بر دیوار کو تا همان لنگر انداخته بود تا لمس خزها ی سبز باران خورده را در تا وانی گران پیش روی آبرویمان بنشاند .سرانجام دستان پدر در تبلیغ غرور و عزت خانواده لای جیبش چرخید و حق عرقها ی ریخته اش را در گناه ناکرده ی من پیچید و پیش پای مدیر انداخت تا آن روز و روزهای دیگر صابون عزت به شکم بمالیم و سماق غیرت بمکیم ...............

مرور خاطراتم را می سپارم به قطرات ریز باران . به سراغ کمد میروم پالتوی سبزم را بیرون می کشم و در پناه خزهای نرمش گامهایم را آماده ی رفتن می کنم........

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:18  توسط فرانک خرسندی  | 

بخش 1 مردان

وقتی که گریه ها دریغم می کنند   

از خالی شدن

وقتی که باورها

سر بر بالین بی خیالی می گذارند

می برندم

تا دورترین ساعت صبر

از خودم می پرسم

اینجا چه می کنم.......

----------------------------------------------

   بخش یک مردان

هرم سنگین فضای اتا ق قلبم را لرزرند چندین جفت چشم به من خیره شد من به صندلی روبرو . قلبم پیشتر از کلماتم برای بیرون پریدن تعجیل داشت و به سرعت خود را میان کلماتم پراند. حرفها کوتاه بود با وجود تلاشم برای کش دادن آن نوبت به دیگری رسید.پیش از آنکه کنترل کلمات از زبان ذهنم خارج شود از زیر نگاههای سنگین خودم را بیرون کشیدم.دستهای عرق کرده ام را به برافروختگی صورتم مالیدم .اشتیاق پاشنه های کفشم از گلوی دیوارهای سالن فریاد می زد.ضربه های انگشترم صورت مرد را به طرفم چرخاند .قفل در باز شد در میانازدهام دهها چشم منتظر، کنجکاو، و بی تفاوت راه همیشگی ام را طی کردم.خستگی ام را به لبه ی تخت سپردم و چشمانم را به صورت کبود و ورم کرده ی او.چشمهایش روی هم افتاده بود و به سختی نفس می کشید .دستی به شانه ام خورد – خانم می شه یه زنگ بزنین خونه ی ما ؟مثل همیشه با ملایمت نگاهش کردم – چی بگم ؟بگین مرخص شدم بیان منو ببرن ....نا باورانه بیرون رفت .کمی به جلو خزیدم دستی به مو های پر پشت و آشفته اش کشیدم دلم می خواست بیدار شود از این خواب پس مانده ی زمستانی .لای در باز شد مردی جوان با شانه ی افتاده و حرکات نا مفهوم وارد شد .روی تختش دراز کشید .جوانی روی شانه چرخید به سراپایم زل زد نگاهم را به دیگری سپردم که پشت هم سیگار می کشید و لبهایش می جنبید .تلنگوری به شانه ام خورد – خانم  میشه یه زنگ بزنین خونه ی ما بگین مرخص شدم بیان منو ببرن؟ باورهایم را ناباورانه به گوشی همراهم میدهم از پشت خط کسی فریاد می زند اشتباه است . اخم پرستار گوشی ام را هل می دهد داخل کیفم.دست پاچگی ام را بین زانوانم قایم میکنم و در خواب چشمان او فرو می روم .کنار در یکی سر راهم را می گیرد قامت بلندش تکیده و شانه هایش به جلو خم شده انبوه مو هایش سیاه و به چسبیده است .—میو ه های تر و تازه . اون نخوره ما می خوریم واسش قرص بیارین هم زیاده هم ارزون آدرس بدم ؟ 

                 در حالی که قلبم از اسارت سینه به تنگ آمده سراسر سالن را با صدای کفشهایم طی میکنم .    ......                                     کفشهایم را بالا می کشم با غیظ به پاشنه های ساییده ی آن نگاه می کنم فکر یک جفت کفش نو گوشه ای از ذهن به هم ریخته ام را اشغال می کند .همه ی چه بود و چه شدها و عقده های فرو خورده راتوی کیفم می گذارم زیبش را محکم می کشم به ساعتم نگاه می کنم هفت و نیم صبح است از ازدحام سالن می گذرم فلش درمانگاه را دنبال می کنم پشت در به انتظار می ایستم و به صندلیهای خسته چشم می دوزم . ده ونیم که می شود در می زنم همه به من زت می زنند من به او – ببخشید می خواستم منو از وضعیت بیمارم مطع کنین مدتیه اینجا بستریه اما هنوز.........) پزشک لطف می کند توی حرفهایم می دود  با لبخندی متین و صبری مو قرانه خودش را جلو می کشد – کدام قسمت ؟ -- بخش یک مردان . اعتراض پاشنه هایم را بر در و دیوارسالن های تو در تو میکوبم . قفل در باز می شود از گوشه ی آن یکی چشم نگاهم می کند بغضم را می خورم و دستش را می گیرم روی نیمکت چرکین سالن می نشینیم سرش را روی شانه ام میگذارد . کنار نیکت رو برو کسی روی زمین خاک الود نشسته وبا کف دست زیر نیمکت ها و زمین را جارو می زند از دیدن زبا له ها ذوق می کند مگسهای نبوده را می پراند انگشت اشاره را کنار لب می گذارد رو به دیوار حرف می زند دوباره به جمع کردن آشغالها می پردازد . خوره ی چرکهای مانده و لکه های سیاه دیوار به جانش می افتد و خودش را بی وقفه می خا راند .یکی کنار پایم زانو می زند – خانم سیگار داری؟ یک شیرینی به او می دهم .ذوق چشمانش بی درنگ شیرینی را می بلعد .او بی صدا نگاهم می کند سرش را از روی شانه ام بر می دارد و شیرینیها را کنار دستش قایم می کند .سرش را می بو سم و بغض خشکید ه ام را روی شانه ی افتاده اش آه می کشم .یکی فریاد نان سر می دهدیکی پول .یکی  زنش را می خواهد یکیمادرش .یکی زیر پوش رکابی اش را روی روپوش بلند آبی می پوشد و از دیگران می خواهد جلویش رژه بروند .آن یکی کنار نیمکت خاکستری فریادها ی خسته را خمیازه می کشد .در تاریکی شب خودم را لا ی باید و نبایدها می پیچم پتک خواب را بر چشمانم می کوبم و بر نا فرمانی اشان دهن د ره می کنم .{ اتاق ها را یک به یک می دوم سالن ها را زیر پا شنه های پر سر و صدایم این در و آن در می زنم ورق های سیاه کم کم سیاه می شوند او که آخرین مهر را بر ورقهایمی کوبد چشمان تاریکش را روی صورتم میخکوب می کند و می چرخاند روی قامتم .قامتم مچاله می شود گوشهایم برای حرفهای زیر لبش کر می شود کلمات ونگاهش از گلویم پایین نمی رود همه را گوشه ی دیوار تف می کنم }    

امروز کفشهای نو به پاشنه های ساییده فخر می فرو شند و به خستگی پاهایم می چسبند با آرامش راه می روم نفسهای عمیقم را به سالن های تو در تو تزریق می کنم . انگشترم در می زند چشمان آشنای او به من می خند د دستش را می گیرم و در محوطه ی رو برو می نشینیم . او بی وقفه می خورد چشمان من سیر میشود کسی آن طرف تر آواز می خواند دیگران اطرافش حلقه می زنند دستها را بر زانوان حلقه می کنند و با آهنگ صدای او تاب می خورند یکی می دود و فریاد می زند عذاب دردهای هراسانش را بر سر می کوبد پرستار فریادش را به گلوی او پرتاب می کند . او که از دیدن این صحنه ترس در چشمانش موج می زند به چشمانم زل می زند دستی به بینی خون آلود و شکسته اش میکشد قطره ای زلال از لا ی خون مردگیها ی چشمش می افتد سر می خورد تا زیر گردن.

پرستار صدایش می زند . جوانها پشت به هم صف کشیده اند و بی صبرانه یکد یگر را به جلو هل می دهند تکه ای نان و پنیر کف دستها ی چرک مرد ه اشان می نشیند یکی نان را می پیچد لای لیفه ی شلوارش میگذارد چشم می چرخاند با تردید پشت یکی از نیمکتها می نشیند لقمه به دندان می گیرد .آن یکی روی زمین نشسته با مهما نهای خیا لی اش تعارف تکه پاره می کند سرانجام اخم و غیظش را لای لقمه می پیچد و تند تند می جود ........ او هم با صبحا نه اش باز می گر دد  زل می زنم به روپوش گشاد او که پر از لکه های ریز و درشتاست و من لا بلا ی ذهن بهم ریخته ام فکر می کنم چند متر پارچه لازم است برای روپوشی سبز و تمیز تا بر قامت جوانی اش بخند د .؟............

14/4/1387                    
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:6  توسط فرانک خرسندی  | 

سلام

دوستان عزیز نظرات و پیشنهاد های شما برای من بهترین هدیه است

...............................................................................................................................

 

دروازه

بابا مرا پاس می دهد و به طرف مادرم پرتاب می کند من گل می شوم، مادرم به جای اینکه فریاد شادی سر دهد، جیغ می کشد و موهایش را می کند.

من که گل شده ام توی دروازه ی سفره نانهای خیس را از پشتم بر می دارم تارهای موی مادرم مثل سیم خاردار دور سیب زمینی های لخت کلاف شده اند عکس جوراب بابا روی دلشان نقاشی شده یک گوجه فرنگی گل شده توی دروازه دیوار میان قاب زردی که قلم باران نقاشی اش کرده و هرروزبابا یک تابلو به آن اضافه می کند.

گاهی هم شوت می شوم توی دروازه ی این دیوار می شوم عکس رنگ و رورفته مثل عکسی که باران زرد و مچاله اش کرده گاهی هم شوت می شوم توی دروازه ی کوچه وقتی که حبیب قهوه چی و اکبر یه چشم با بابا می آیند تا توی پستوی گوشه ی حیاط سری به آبجی شان یعنی مادرم بزنند.

امروز می شوم یار سمت راست رضا دست کج او که می خواهد آب دماغش را با آستین پیراهنش پاک کند نعره می زند:-ریغو گل بزن!

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد گل بزنم توپ پلاستیکی از کنار دروازه رد می شود.رضا دست کج، چشمهایش می شود شکل چشمهای بابام.مرا می چلاند بعد با یک ضربه گل می شوم توی دروازه ای که یک طرفش آفتابه ی پلاستیکی است و یک طرفش تشت سوراخ سوراخ ننه صغری...رضا دست کج عربده ای قد عربده بابام می کشد و می گوید:مادر...مگه نان نخوردی؟حسن نره غول از راه می رسد مرا بلند می کند تو گوشم میگوید:-به ننه ات بگو با غریبه ها بله با ما نه...من به طرف خانه می دوم و او فریاد می زند:-بگو هوای مارم داشته باش.

خودم را توی آیینه شکسته ی روی تاقچه برانداز می کنم دلم می خواهد هرچه زودتر بزرگ شوم آنقدر بزرگ که هیچوقت گل نشوم و توی هیچ دروازه ای جا نگیرم.امروز به سفارش بابایم توی کوچه پس کوچه ها کشیک می دهم تا رضا موتوری بیاید و یک چیز با ارزش از او بگیرم.

رضا موتوری از خم کوچه می آید و من به طرفش می روم می گویم:بابایم مرا فرستاده برای آن امانتی...او که خلقش تنگ است به من می گوید:تخم سگ برو به بابات بگوتا قرضش رو صاف نکنه جنس بی جنس.

به سفارش بابایم اول التماس می کنم بعد یکهو اشکم سرازیر می شود.پایش را سفت می چسبم و نمی گذارم برود، رضا موتوری قاطی می کند و با یک ضربه مرا شوت می کند ومن گل می شوم توی دروازه ی لجنی جوی آب.

مادرم شب با بوی ترشیده ی تنش می آید و من هوس نان سنگک می کنم، بابا از او پول می خواهد با هم گلاویز می شوند.مادرم موهایش را می کند وبرای فرار از چاقوی او به کوچه می دود.حسن نره غول می آید دست مادرم را می گیرد و می گوید:-آبجی قباحت داره!بعد توی گوش مادرم پچ پچ می کند، یک اسکناس جلوی بابایم می اندازد، مادرم با او به خانه شان می رود.من به دنبال مادرم می روم حسن نره غول با یک لگد مرا شوت می کند و من گل می شوم توی دروازه ی شکم بابا....

خودم را توی آینه ی شکسته ی روی طاقچه برانداز می کنم.سبیل هایم را تاب می دهم چاقوی دسته قهوه ای و گل برجسته ی بابایم را که به من ارث رسیده لای جوراب هایم می گذارم پاشنه ی کفشم را بالا می کشم و...می روم تا دروازه ای برای شوت کردن پیدا کنم.

                                                                                                پایان

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 13:28  توسط فرانک خرسندی  | 

 نهايت

تنش بوي مرده ميدهد  نفسش سرد است عرق را لابلاي انگشتانش گلوله ميكند .خوره ي ترديد ازارش ميدهد پلاستيك خالي از دارو با هر وزش باد اوازي غمگين ميخواند و خودش را تاب مي دهد گلوي چهار ديواري متورم از سرفه هاي خشك است و بوي نا مي دهد توي اينه ي شكسته روي تاقچه درد جولا ن مي دهد فرياد مرد صورت دخترك را جمع مي كند زن خودش را لاي چه كنم ها مي پيچد نگاهش دستپا چه مي شود و به هر سو مي دود لبها يش سرفه را نفرين مي كند فرياد مرد به در و پنجره مي كوبد دخترك از شلا ق باد به اغوش سرد باد پناه مي برد .باد گوشخراشي در تارها ي گلو ي مرد مي نوازد و مرد باز هم سرفه هايش را فرياد مي زند و دخترك گرسنگي را .دستان زن لابلاي ضرف خالي مي چرخد زن با چشمان بي فروغش زل مي زند به اينه . اينه لبخندي تلخ روي لبان نازكش مي نشاند گوشهايش هنوز از صداي كوچه و خيابان زنگ مي زند ( چه لبي چه چشمي  چه قدي! حيف نيس!)و چشم مي دوزد به تاقچه كه از ته ماند ه ي شب خا لي است و صورتش از خطها ي سيلي ان مردك پر .اگر با او رفته بود شايد سرما جرا ت در زدن نداشت . سرفه ها خسته مي شدند اغوشش گرم مي شد .. اخم اينه دلش را لرزاند . خودش را لاي چه كنم ها پيچيد و سرش را بر بالين او گذاشت . هرم گرماي تن مرد او را به تا بستان برد . مرد مي امد با بو ي گل و ماسه و خاك . زن هر شب دستا نش را چرب مي كرد بعد مي بو سيد و روي پيشا نيش مي گذاشت ان وقتها سرفه با مرد مهربانتر بود و خنذه با لبانش . وقتي مي امد مشت مشت نقل و گيلاسهاي قرمز مي پا شيد تو ي دامن دخترك . دخترك مي خند يد گوشواره هاي گيلاسي اش ريسه مي رفتند . بوي نان تازه مي اورد بوي درس و الفبا . دخترك كه مي خواند ( بابا نان داد ) مرد قامتش راست تر مي شد و شا نه هايش عقب تر مي رفت . وقتي مي خواند (ان مرد امد ان مرد در باران امد )شوق نگاهش را به زن مي داد كه همه ي عشقش مرد بود و باران . سرماي صبح از اغوش خوابهاي گرم و پر رنگ بيدارشان مي كند سرفه هاي مرد سلام مي كند و ياري مي خواهد . زن شانه هايش را به او مي سپارد ودستانش را كه هر روز براي مرد بزرگتر مي شود به دورش مي پيچد. جنبش حياط در زير لايه هاي برف به خواب رفته . مرد به سختي خم ميشود انگشتان نحيفش را با برف بازي مي دهد گلوله اي درست ميكند به روي لبهاي سوزانش مي نشاند عشق و حسرت در هم مي اميزد . سرفه ها به زن اشاره ميكند زن رها يش مي كند .و او كه  ديگر خيال برخاستن ندارد در اغوش سفيد حياط جا مي گيرد . ....... تنش را به اب مي دهد به چشمانش سرمه ي قهر مي كشد اخم اينه مي شكند اشكهايش را مي خشكاند و دروازه هاي ترديد را مي بندد دخترك اشكهايش را لاي كتابش قايم مي كند و ارام مي خواند (ان مردك  امد ..ان مردك در باران امد.......)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 17:1  توسط فرانک خرسندی  | 

 نامه سفارشی

 

    می خوام یه نامه بنویسم

 

          از رو زمین به اون بالا

 

          می خوام سفارشی اش کنم

 

          تا برسه دست خدا

 

          می خوام شکایت بکنم

 

          واسش حکایت بکنم

 

          همسایه مون گلاب خانوم

 

          دست و پاهاش ورم داره

 

          تو شکمش یه غده ی

 

          خیلی بزرگ خونه داره

 

          کلفتی رو گذاشت کنار

 

          چونکه دیگه جون نداره

 

          پول مواد آقاشو

 

          از کجا باید بیاره

 

          می خوام شکایت بکنم

 

          واسش حکایت بکنم

 

          از احمدک بگم براش

 

          همسایه ی اون طرفی

 

          شاگرد بی دست و پای

 

          اکبر آقا جیگرکی

 

          عاشق شد و جیب خالیش

 

          به خالی بندی هاش نخورد

 

          جواب نه رو که شنید

 

          سم رو بالا کشید و مرد

 

          از غلومی بگم که شب

 

          با فرغونش تو کوچه ها

 

          غرورشو ولو می کرد

 

          میون اون زباله ها

 

          از کی بگم از کی نگم

 

          خیلی چیزا مونده بگم

 

          از دختر عزت خانم

 

          مستاجر پایین محل

 

          دلش می خواست

 

          رو ناخوناش لاک بزنه

 

          لباشو قرمز بکنه

 

          مانتوی کوتاه تن کنه

 

          ماشین خوب سوار بشه

 

          بدون ترس و دغدغه

 

          با هر کی خواست دوست بشه

 

          آره جونم واست بگم

 

          یکدفه غیبش می زنه

 

          می گن رفته تا ته خط

 

          نمی تونه دور بزنه

 

          عزت خانم بنده خدا

 

          با یک دنیا حجب و حیا

 

          یهو افتاد سر زبونا

 

          نگاه مردم محل

 

          پچ پچ های یواشکی

 

          ازش گرفت صبرو قرار

 

          تنگ غروب

 

          یه روز تار

 

          محله شد آتیش و دود

 

          یک نفر اونجا مرده بود

 

          یعنی خودشو سوزونده بود

 

          خیلی چیزا مونده بگم

 

          ورق دیگه کم اومده

 

          نامه ی ناتمومو

 

          می فرستمش به اون بالا

 

          تا برسه دست خدا

 

          بلکه یه کاری بکنه

 

          دردماروچاره کنه  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 16:43  توسط فرانک خرسندی  | 

بازی تنهایی

 اینجا منم که دلتنگم...

من که در خانه پدری سر به زیرم، من که موهایم را زیر چارقدم قایم کرده ام ،صدایم از هیچ روزنه ای آن سو تر نمی رود.

لحظه ها را که کند پیش می رودتند تند می شمارم تا خانه از دویدن پاها و زحمت دستانم آسوده گردد.

 موهایم را که گمان می کنم رنگ آفتاب خورده ی گندم زار است در تکه ی  شکسته ی آینه می بینم حیف که قامت کوچکم در آ ن نمی گنجد.

دستهایم را باز میکنم با گندمزار افشان می چرخم ،می چرخم،می خندم ،

یکدفعه سرم سنگین می شود،تنم را به دیوار میکوبد ،آینه شکسته باز هم  می شکند،هزار تکه میشود و قلبم،دستانم خون گریه می کند برای از دست دادن این بازی تنهایی...

سایه چارقد،طلای گندمزار را شب میکند،هراسم می دود تا کنج اتاق،تا پاهای خسته،دستان پینه بسته.

من که در هر انگشتم هنری ذخیره کرده ام برای روزهای مبادای مثل مادرم،تا پاهایم کوتاهتر از گلیم وقناعتم درازتر از عمرم باشد،من که با همه ی وزن کمم،سنگین سنگینم تاچشم حسود بترکد،

ریسه ی خنده ه را در پستوی خانه زیر متکایم می ترکانم.آنقدر سنگین میشوم تا مردی بیاید  و وجود مثل پر کاهم را در هجوم بادی سرد با خود ببرد...

مادر، آموخته هایش رابیخ گوشم تکرار میکند وبر تک تک انگشتان حنا خورده ام اشک می ریزد.

-         کر باش و کور!

لال میشوم ونمی دانم رویای خنده ها را کجا پنهان کنم.

-         روزهای تنت را به کاروشب را به مردت نگه دار!این تنها حیات زن بودن تست!

و من نمیدانم خستگیم را در کدام حیات بیاسایم.

-         تسلیم باش،سر فرو افتاده وراضی به رضای او که کمتر از خدا نیست!

-         صبور باش وحیا را به عشق نفروش....

جانت را در بازار غرور به حراج نگذار که اینجا آشفته بازار است و هیچ چیز را به نرخ خود نمی خرند.

و مادرم که میدانم که میداند  بغضهای خوابیده دلش را نثار راهم میکندو من همه هراس آموخته راجهیزیه می برم تادر خانه  ی او میان قناعت و هنرهایم دست وپا بزنم

و او مَردم شوهرم همبسترم آقایم  التماس اشکهایم را در  خنده های هراس آور شهوت آلوده میسازد .

مرداب نفسهایش را در دهانم که هنوز بوی شیر میدهد، قی میکند.هرزگی چشما نش که به روی قامت بی پناهم دست می کشد،خالی میشوم از بود و نبود .چشمانش که قرمز می شود در فتح تاراج سرزمین بکر وجودم....زوزه میکشد.

و چشم بر می دارد از لاشه سرد و تهیم که کنج اتاق را نشانه کرده

و من که نمی خواهم آغوشم را جز  به عروسک های پنبه ایم بدهم،نمی دانم اینجا چه میکنم؟!

این روزها خودم نیستم.انگار کسی دیگرم.نمیدانم کیستم؟! آدمم؟زنم؟کودکم؟مشتم؟فریادم؟زمینم؟دشتم؟کویری خشکم؟نمیدانم کیستم؟

هر چه هستم روزها را کار بر من می تازاند وشبها را مردیکه هر شب نامی بر من می نهد...

گاهی بچه ام گاهی بی دست وپایم گاهی کثیفم  بیچاره ام درمان دردم درد بی درمانم مرحمم زخمم ضعیفه ام بی شعورم ناقص العقلم....

وهر چه او بگوید....شاید هستم؟!

نمیدانم کیستم....

آینه را بر می دارم.گندمزار آشفته را می چرخانم،نمی خندم اما چرخ میزنم.دستانم را می رقصانم.می رقصم،می گریم.گریه ها دور سرم میچرخد وتنم را به دیوار میکوبد.

چشمم را که باز می کنم روی گلیمی دراز تر از پاهایم دراز کشیده ام. حیا را بین دندانهایم حبس می کنم. درد می کشم.دم نمی زنم. می میرم،نه یکبار، هزار بار تا عاقبت چیزی از وجودم کنده می شود با مُهر نام پدر بر پیشانی.

کودکم که گریه می کند،زنده میشوم، مثل مادرم.

اینجا منم که دلتنگم...

دلتنگیم هیچ  کجا قایم نمیشود.نه کنج اتاق،نه توی پستو،نه زیر گلیم...

 آغوشم برای بزرگ شدن کودکم کوچک است و نمیدانم این همه هراس را کجا مخفی کنم.

روحم خسته ی بودن و ماندن خسته کار و تاراج.بوی سوختن و ساختنم خانه را پر میکند.کاش مادرم میدانست که نمیداند.این روزها که پستانهایم که تنها پناه  دخترکم شده آرزوی  عروسکهای پنبه ای را به او بخشیده ام .

در گوشش زمزمه های تازه میخوانم . آوازی که مادرم نمی دانست.آواز دیدن،شنیدن،خندیدن،ایستادن،آواز فریاد...

میگویم تا بداند مبادا از صبر زیاد عشق را به حیایش بفروشد‌ غرورش را در هیچ بازاری به حراج نگذارد که در این آشفته بازار هیچ چیز را به نرخ خود نمی خرند. تا بداند مثل من نگوید که نمیدانم ستم.کودکم؟زنم؟آدمم؟یا که حیوانم؟......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:34  توسط فرانک خرسندی  |