روزهای یخ زده
سرمایی که پشت پنجره نشسته دل تنگی ام را میکشاند تا عمق ابرهایی که آسمان را به اسارت خود گرفته است این روزها دستم را می گیرد و می کشاند به سردی غروب آن روزها که خستکی خوابهایم را لای آرزوهایم می پیچیدم تا هر آنچه که داشتنش از اندازه ی جیب پدرم بزرگتر بود رویای خوابم را شیرین تر سازد و مدا دم را در نقش آنها پر رنگ تر .گوشه های دفترم تصویر عروس هایی بود با لباسهای فاخر ، تاج و تورهای بلند .تمامی هنرم را در ترسیم این آرزوها به کار می گرفتم تا آنکه تصاویر همه من شدند و جزیی از وجود من .عشق من خلق زیبایی بود و استنباط شیطنتهای خواهرم چیزی دیگر . همین کافی بود تا غضب دستان مادر لطافت این نو عروسان بخت بر گشته را مچاله کند و با کلی نصیحت و لغوز روی دستم بنشاند .طعنه ی تعجیل در پوشیدن لباس بخت اشتیاق قلممر رابه سرگردانی کشا ند تا انکه سرما حاکمییت سرد وسنگین خود را به هر جنبند ه ای تحمیل کرد آن روزها در کنج خلوت دفترم بت پالتویی سبز با همان تاج و دسته گل نقش شدم تا فخر و غرورم تما می خطوط سیاه را به سبزی بکشا ند و گرمایش سرمای تنم را آشفته سازد .گاهی سخاوت آرزو هایم سر به رفتن می گذاشت می رفت تا نقش دستکشهای چرمی و برق پو تین های قرمز تا کلاهی انباشته از خزهای سفید .برگهای دفترم که روی هم میخوابید و سرما تنم را به کرختی می کشاند حسادتهای کو دکانه ام به پوششهای رنگ به رنگ همکلاسیها یم را بر سر نا توانی مادر غر میزدم .در تمنا بودم تا شاید زمزمه های شبانه ام با خدا آرزوهایم را به معجز ه ای بزرگ بکشاند .
گامهایم تازه راه مدرسه تا خانه را آموخته بود در غروبی سرد من بودم و راهی طولا نی ، ژاکتی کوتاه و سیاه ، روسری مادرم با چکمه ها ی پلاستیکی قرمز و تمام غرورم که در زیر نگاههای سنگین بچه ها کشیده شد تا انتهای حیاط و درب خروجی مدرسه . رگبار باران که قامت کوچکم را نشانه کرد گله های کودکا نه ام را بر سر رحمتش بارید م . زوزه ی سرد ماشینها سراپایم را پر از آبها ی گل الود کرد . لباسهای خیس روی تنم سنگینی می کرد ، شتک های آب در هر قدم از چکمه هایم بیرون می زد . تنم در لرزشی آزار دهنده دندا نهایم را به تق تق انداخت .نا رضایی پاها یم لخت و سنگین به طرف خانه پیش میرفت که جنبش چیزی در آب کنجکا وم کرد شره های آب را از چشمانم پس زد م چند قدمی تند برداشتم . جسم سنگین در تلاطمی بی وقفه می رقصید و حیرت چشمان من به همراهش .به سختی آن را بیرون کشیدم .. گامهای کوچکی در شلیک خنده ها نگاهم را به برق پوتین ها ی رنگ به رنگی کشا ند تا برای لحظاتی شرم دستان مشتاقم را به دسته ی کیفم بند کند .. انگتان سرد و بی رمقم به روی پالتویی سبز لغزید با نا باو ری به خزهایش دست کشیدم و رویاهایم را مرور کردم .پیش رفتم تا انبهای رنگ سبز نقاشی هایم تا نهایت بغض حسادت خواهرم که در لمس خزها ی سبز معطل می ماند و حیران .تا آشتی من و سرما تا عشق من و رحمت باران . گمانم به سوی معجزه ای از آسمان پرواز کرد که ناگهان غرش آسمان مرا به خود آورد و غضب چشمان پدر را پیش رویم مجسم کرد و ترس و دلهره را در جانم نشاند.آ ن گاه در اجباری نا خواسته تصور قامتم را در پالتو ی سبز به دست باران سپردم تا حلا ل و حرامها ی آمو خته ام را بر اشتیاق درونم تحمیل کنم که می دانستم سوآل جوابهای اهل خانه شرم چشمانم را به زمین بند می کند و نفسم را به دیوار سینه. در طول راه نقش پالتوی سبز همراه وسوسه هایم بود .
قامت خیسم را به گرمای دستان مادر سپردم و تمام خیالاتم را در سیر سبز گو نه ای کنار چراغ علا ِ الدین به خواب زدم تا هیچ حرفی و نگاهی خانه ی خیالم را نلر زاند .آ ن شب را در دلهره ی پشیمانی به سختی پشت سر گذاشتم تا آنکه در سرمای صبح باز هم اجبار ژاکت سیاه که د رنفرت تنم جا گرفت دستان مادر گرمای روسری را در سرم پیچید .چکمه های نمناک را بالا کشیدم وبه طرف مدرسه روان شدم جوی آب در زیر لایه های یخ به خواب رفته بود و هیچ نشان سبزی در خود نداشت گویی آنچه دیده بودم رویایی بیش نبود رویایی که همان دم تن سرد و یخ زده ام را به ژاکت سیاه قانع ساخت .
آن روز تازه صدای سرد گامهایم روانه ی سالن مدرسه شد که نامم در دهان خانم مدیر به فریاد در آمد هراس نگاه و لرزش قلبم را به زیر پایش انداختم و انگشت اشاره را به بالا . بهت و بی خبری احظارم به اتاق دفتر خون در صورتم نشاند .عینک مدیر چند بار روی دماغش جابجا شد دسته ای از موهای پشت سرش را از لای انگشتان به جلو خزاند . زهر
کلامش گلویم را به خس خس انداخت و پرده ای سیاه پیش چشمانم کشید دهانم خشک شد و طعم گس اضطراب راه نفسم را بست آخرین ضربه ی فریادش دفاع بغض آلودم را به گریه نشاند تهمت د زد ی پالتو بر پیشانیم نقش خورد انکارم در اصرارهای او حیران ماند .پس به فرمان او همراه بابای مدرسه راهی خانه شدم تا پدر را پیش رویش بنشانم و گناه ناکرده ام را اعتراف کنم .سوزش سرما بر آشوب دلم خنجر می زد گویی قدم های یخ بسته ام به مسلخ کشیده میشد .آخرین توانم را بر آغازین راه درس و مدرسه لعنت فرستادم آرزوهایم را به نفرین کشیدم رنگهای سبز نقاشی هایم را به سیاهی نشاندم و خشم غرور بر آشفته ام را بر تمامی سبزینه های دنیا خط زدم .تردید چشمان پدر دلم را به ضعف آورد و راه قسم هایم را تا آسمان کش داد . سکوت سنگین دانه های برف در هیاهوی اضطرابم گم شد و در خشم چشمان پدر نشست .آشوب گامهایش تند بود ودر مسیرش گامهای کوچک مرا می دواند ..
عینک ذره بینی مدیر زل زد به قامت بلند و ایستا ده ی پدرم که دستانش را روی شکم خو ا بانده بود و چشمانش در شرمی مردانه زمین را نظاره می کرد در کشش ثانیه ها بر فرق غرور پدرم فرود آمد و دیوار حرمتش را شکست اما این تهمت از کلوی او پایین نرفت و یکباره بر او غرید زحمت بازوان و افتخار داشته ها و نداشته ها یمان را به صورت بر افروخته ی مدیر پرتاب کرد و سرخی گو نه هایش را به سیاهی کشاند . هر چند در جنگ میان کرده وناکرده عاقبت حرفها پیش رفت به سوی تیغه ی برنده ی او بی آنکه حرفها ی پدر و اشکهای من بتواند او را قانع سازد . حکم یافتن مجرم بر دیوار کو تا همان لنگر انداخته بود تا لمس خزها ی سبز باران خورده را در تا وانی گران پیش روی آبرویمان بنشاند .سرانجام دستان پدر در تبلیغ غرور و عزت خانواده لای جیبش چرخید و حق عرقها ی ریخته اش را در گناه ناکرده ی من پیچید و پیش پای مدیر انداخت تا آن روز و روزهای دیگر صابون عزت به شکم بمالیم و سماق غیرت بمکیم ...............
مرور خاطراتم را می سپارم به قطرات ریز باران . به سراغ کمد میروم پالتوی سبزم را بیرون می کشم و در پناه خزهای نرمش گامهایم را آماده ی رفتن می کنم........
